فاطمه نورافاطمه نورا، تا این لحظه: 12 سال و 7 ماه و 15 روز سن داره

فرشته من

نورای من...وارد 27 هفتگی شدی....

دختر گلم....چند روز پیش منو بابا مهربدو بردیم کلوپ بازی اهنگو صدای بچه ها باعث شده بود شما  زیاد تکون بخوری خیلی قشنگ بود حتی از رو لباس هام بابا بهزاد حس میکرد کلی میخندیدیم....میخواستیم دیگه برای شما هم ژتون بازی بگیریم جوجه جون....امروز صبح هم مامان رفت ازمایش قند داد ابکش شد سه بار خون گرفتن ازم....بابا بهزاد هم ازمایش داد...کلی خندیدیم....من پس فردا امتحان  دارم بهم تقلب برسون...ههه ههه....مامانی دعا کن نمره خوبی بگیرم....بازم میام برات مینویسم کوچولوی من.... اینم یه تیکه از حلقه درته که خاله نمدی داره برات درست میکنه فرستاد ازش برات عکس میزارم..... ...
23 دی 1392

دختر گلم....خاله سوسکه من وارد 26 هفتگی شدی....هورا شروع ماه هفت....

خداوند شمارو از من نگیره....قوربونت برم...دیگه میفهمم تو شکمم سکسکه میکنی....یواش یواش اومدی تو معده مامانی....کمر مامان یکم وضعش ناجوره...ولی همش میارزه به دیدن روی ماهت....مامان امتحاناش داره شروع میشه و درگیره درساشه...با هم درس میخونیم دانشمند من....بابا بهزاد هم همش برات اواز میخونه و باهات حرف میزنه رو شکمم نور انداختیم ببینیم میبینی دیدیم بله جوجه خانوم فرار کردن یه گوشه دیگه...قوربون چشمات برم من....خداوند بهت سلامتی بده دختر گلم....بوس یه عالمه برای اون دستای  ریز کوچولوت...دیگه فکر کنم 1 کیلو شدی...هه از یه  چند میل الان 35 سانتی حدودا....روزها به شوق دیدارت چه با شکوه است و شبها به شوق وصلت چه رویایی میبینمت....مامان قور...
16 دی 1392

دختر گلم وارد 25 هفتگی شدی....

وای خدا دیگه داری بزرگ میشی.....خیلی دوست دارم این 14 یا 15 هفته هم تموم شه.....اتاقتو میخوایم دیگه درست کنیم....کاغذ دیواری انتخاب  کردیم....مثل خودت فرشته.....هر شب بابا جونت برات کلی حرف میزنه و اهنگتو میخونه....شما هم یه لگد کوچولو با اون پاهای نازت میزنی که گوش کردی....دوست داریم عشق قشنگمون..... ...
9 دی 1392

دختر مادر وارد 24 هفتگی شدی....

دخترم خیلی خوشحالم که شمارو دارم...قوربون لگد زدنات برم کلی با بابا بهزاد کیف میکنیم که شما شکم مامانی رو تکون میدی....دوست دارم با تمام بند بند وجودم...،دارم برای شما بافتنی میکنم...یه جفت پاپوش با کلاه بافتم....الانم یه دامن خوشکل با کتو پاپوش دارم میبافم...تازه مادر بزرگت هم داره برات بافتنی میکنن...یه پیراهن یاسی خوشرنگ...دختر چند گرمی من  بیصبرانه منتظر روزهای با هم بودنمون هستم...با تمام وجودم هم نگران فردایت....امید وارم دختر خوبی تربیت کنم...بوس کوچولوی من.....راستی چند شب پیش تو خواب بودیم شما بابا بهزادو بیدار کردی...هه...بهش لگد زدی...هر چی یادم میوفته کلی میخندم....دوست دارم یه عالمه.... ...
2 دی 1392

دختر کوچولوی من وارد 23 هفتگی شدی....

خیلی خوشحالم که گذر زمان رو حس نمیکنم...و درگیر درسامم...شما هم با من داری درس میخونی قوربونت برم....دختر کوچولوی من...دیگه قشنگ شکممو تکون میدی دختر پر زورم خدا حفظت کنه....دوست دارم کوچولوی مهربونم...خداوند به تو عمری طولانی و باهوشی و زیبایی و سلامت بده که دل من شاد بشه...با بابا بهزاد هم دنیایی داری هر شب برات اهنگتو میخونه کلی بوست میکنه....هر روز که میاد خونه دم در شمارو هم میبوسه...خیلی دوست داریم....بوسسس ...
25 آذر 1392

عزیزم...دخترم وارد هفتته 21هفته شدی قشنگم....

امروز وارد هفته 21 شدی...دیگه از روی شکمم تکون میخوری...زدی تو گوش بابا....خیلی حس خوبی دارم وقتی حست میکنم میدونم که حالت خوبه....باهات داریم زندگی میکنم...خیلی هم کم صبری جات که تنگ میشه همش دست و پا میزنی....شکمم بزرگ شده...چقدر خوشحالم که تورو دارم نورای قشنگم.... ...
11 آذر 1392

دختر گل من 20 هفته تو دل منه!.....

سلام نورای دلم....خوبی خوشکلم...داره شکمم بزرگتر میشه...چند روزه خیلی کم تکون خوردی مامانو نگران کردی....من و بابا خیلی باهات حرف میزنیم...تازه مانی و مامان بزرگ من اومدن پیشم...حرم هم رفتیم واسه سلامتیت دعا کردم عزیزم....کاش روزها سریع تر بگذره و من تورو بغلم بگیرم...خدا تورو و سعادت داشتنتو و عشقتو ازم نگیره...از خدا سلامتیت و عمر طولانی میخوام...دوست داریم همه عشقم.... ...
4 آذر 1392
1
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به فرشته من می باشد